تبليغاتX
سنگ مذاب

مسولیت یعنی چه؟آنچه ازوظایف افعال واعمال که آدم به عهده گرفته ومسول آن باشد.مسول یعنی پرسیده شده خواسته شده به بیان دیگر مسولیت قرار گرفتن در موقعیتی است مشخص و معین و البته تعریف شده با شرط پاسخگویی در قبال هر آنچه مربوط به آن حدود تعین شده می باشد.responsibilityنیز خبر از توانایی و قابلیت پاسخگویی مسول دارد.

دررویه ی دیوان سالاری ایران مسولیت به هیچ یک از این معانی به کار نمی رود. وقتی کسی(مسولی) می گوید اصولا" ما مسولین...مراقب باشید که ذهن شما به سوی هیچ یک از تعاریفی که در بالا آمد نرود .زیرا اصولا" آن فرد از خود چنین تلقی در ذهن ندارد.آنچه از آن به عنوان مسولیت یاد می شود به علت کاربرد قدیمی ترش زودتر از دیگر واژه ها برای خود ظرفی یافته و در آن فرو رفته است .مسولیت شکلی است پذیرفته شده از روی ناچاری برای کارکردی با مفهوم تولیت . گاهی اوقات اسامی که همه در ردیف اعتبارات هستند اشتباهی به جای یکدیگر می نشینند(نشانده می شوند) یا به سبب تقدم زمانی جای واژه ای را میگیرند که بعدها خواهد آمد واز قضا مصداقی عینی تر از آنها دارد ودسته ی از استفاده کنندگان را با مشکل و سوال مواجه میکنند.

در سیستم اداری ما هیچ کس مسول نیست ،چون توانایی پاسخ گویی ندارد و اصولا"خود را مقید و موظف به پاسخ گویی نمی داند .آنها متولی هستند و بیشتر مایلند ولایت کنند .شیوه ای به مراتب کاربردی تر از روشهای نوین . الگویی بومی و سنتی برای مردمانی که عادت و علاقه به سازمان دهی شدن و تقسیم کارندارند، مردمانی که هیچگاه به یک فردگرایی مثبت نمی رسند (منظور از مثبت ارزش گذاری نیست بلکه جنبه ی کاربردی بخشیدن به فردگرایی مورد نظر است) و همیشه در جمع مستحیل اند توده ای نا منسجم با عملکردهای بی ربط ومدیریت های هیاتی . راز موفقیت و پا گرفتن سریع هیات ها همین است: افسار را بدهید دست هر کس زودتر آمد هر کاری را که برزمین مانده بی آنکه در تخصص ات باشد به عهده بگیر و...نکته های طلایی فرمول هیات سازی.

+ سنگ مذاب | 

برای تو می نویسم برای تو که هیچ کس برایت ننوشت امضا نکرد اعتراض نکرد برای پانزده سالگی ناتمام تو و خودم که درته آن کوچه ی بن بست گم شد.

چهارده سال گذشت از آن پانزده سالگی سقط شده .هیچ کس برایت نگریست.ای پرستار!ای عاصی!

در تو گریستم همه ی پانزده سالگی ها را.در تو پروردم آن عصیان سرخ را ای برساخته از خون !نطفه بستنت خون بود و باز شدنت خونین.چند بار بر خود خون دیدی؟ تو خود دلمه بستی بر آن آسمان خیس خورده ی دی. دی بود آری دیروز بود وهمه ی روزها بود. بر تو غریدند. با تو غریدم.

برای تو می نویسم برای حوری کوچکی که در آغوش داشتی ای مریم ناشده مادر!

برای شوق سوزانی که در جان تو تابیدن گرفت آنقدر تابید وتابید تا ا ز تو شرری ساخت سوزان اخگری گدازان که می بایست رد چاله سوخته ای از خود بجا می نهاد وتو نهادی. لرزیدی و گداختی.

این روزها به تو می اندیشم در بیضه ی چشمانم وول می خوری وفرو می افتی.

بر گو !کدام زن پنهانی در خفا از درد زنانه ی خون برایت راز گشود؟ هیچکس تو خود رمز گشودی دریافتی و پرداختی.

برای تو و دود لرزان سایه ات پشت پنجره ی بی حفاظ می نویسم خانه ای بی حفاظ وحیاطی با سقف بلوکی و جانی که حسرت آسمان را از لای پنجره زوزه می کشید.

از فردای آن شب آخرین شب پانزده سالگی می نویسم که نیمکت ها باد کرد و چشم های باکره گان سرخ شد دختران جوان عق زدند و فردا های دیگر که داوران کور وکر بارها وبارها تکرارت کردند.

برای تو که بی خبر به خوابم خزیدی پیچیده در خیمه ی سیاهی که رشک گور بودپنهانی گریستم.بر خود گریستم.

ای تکانه های درد!((باید دو تا دو تا کشته شد که تک مرگ باله ی فرشته ی دادگستر را مختل نکند))؟بر پاره شکسته های عدالت چه عاشقانه رقصیدی .

هی ریشخند جنون با تو باور کردم که عدالت واژه ای است معنا گریخته نشخوار کف کرده ی رجاله گان و وهن قانون!

 

+ سنگ مذاب | 

گاهی اگرحرف میزنیم

چنگ میزنیم.

کلمه سنگی است

در دهانمان

ماوا میگیرد.

به سوی هدفی ،یا به بی هدفی به سویی

وحشت هامان را قسمت می کنیم

وقتی که با هم ا یم.

+ سنگ مذاب | 

بنزین سهمیه بندی شد.همین جمله ی خبری کافی بود تا صف ها ی کیلومتری برای تهیه ی بنزین نرخ دولتی قبل از اجرای طرح ایجاد شود.صف های دو ستونه با راننده های عصبی وگاه هراسان.در زیر پوسته ی لودگی رفیق بازانه خشمی پنهان دیده می شود.همه چیز در این سرزمین ییوندی نامشروع با سیاست دارد.سروسامان دادن به وضعیت بنزین در ایران فی نفسه کاراشتباهی نیست بنزین وارداتی به ایران از طریق خط لوله های زیرزمینی با استفاده از نرخ دولتی به راحتی اب خوردن از شهرهای مرزی قاچاق میشود و تجارتی پر سود است.40%بنزین مصرفی ایران وارداتی است .با داشتن ذخایر عظیم نفتی باید نفت خام را فروخته و فراورده های آن با چند برابر قیمت وارد کنیم .ایران فقط یک پالایشگاه مجهز به فن اوری استخراج بنزین از نفت خام دارد.و این همان گلو گاهی است که مثل قطعات اولیه هواپیما و دارو می تواند در تحریم های اقتصادی نفسمان را بگیرد. نمی دانم حضرات کی می خواهند به درکی صحیح و واقعی از منافع ملی برسند. ایا انرژی هسته ای اولویت دارد یا تامین امنیت روانی مردم؟البته این آخری را با طرح حذف زنان و جوانان از جامعه وایجاد فضای سایه ترسی زیر لوای ننگین ارتقای امنیت اجتماعی بر قرار می سازد!اما اویزان وبلا تکلیف نگهداشتن مردم با اعلام نکردن نرخ آزاد بنزین جز واردکردن استرس بر طبقه متوسط ورو به پایین جامعه چه سودی دارد؟از طرف دیگر زمان سهمیه بندی که همزمان با تعطیلی مدارس و آغاز سفرهای تابستانی است همه ی محاسبات گردشگری مردم را هم بهم ریخته است.طبقه متوسط ایران د رحال حذف شدن است طبقه ای که به گفته ی جامعه شناسان سیاسی مو تور حرکت وناقل ویروس انقلاب و دگرگونی است با اقدامات مشعشعانه دولت کوپنی به قشر اسیب پذیر بدون تاثیری در معادلات سیاسی اجتماعی تبدیل میشود. باید دید برای ارام کردن مردم چه ترفند دیگری سوار خواهند کرد ؟ایا طرح سهام عدالت را برای همه ی گروه های اجتماعی به اجرا در  اورده وملت را زیر بار منتی کاذب خواهند برد؟

 

 

+ سنگ مذاب | 

در سال 1385در شهرستانی با جمعیت57827 نفر(بر اساس آمارگیری سال 85)146نفر اقدام به خودکشی نموده که از این میان 78نفراز ان ها زن بوده اند.73نفر بین 16تا20سال.57 نفربین 21تا 30سال سن داشته اند.83نفر از این تعداد روستایی بوده اند .شیوه ی خود کشی در سال های گذشته خود سوزی بود مرگی پرسروصدا که در صورت زنده ماندن در کانون توجه قرار گرفتن خودکش با وجود تخریب جسمی به گونه ای تضمین می شد.اما اکنون قرص. سموم بسیار قوی دفع آفات کشاورزی(سم سوین وگل پنبه ای).دوغ اب(گچ حل شده در آب)جای خود سوزی را گرفته است.این شهرستان بالاترین میزان خودکشی در پنج سال گذشته رادر ایران به خود اختصاص داده است.ناگفته نماند تهدید به خودکشی آماری بیشتر از اقدام های موفق ونا موفق دارد.

+ سنگ مذاب | 

دلم تنگ شده برای خانه برای بالکن برای بالای بوم برای لحظه های کش دار شهر خودم.حالا می فهمم که چقدر دوستش دارم جایی را که مرا زاد پرورد وپرتاب کرد. با همه ی تنگی و کوچکی اش صندوچه ی پیری را شبیه است که کلی خنزر وپنزر توش جا می گیرد از بس زیاد که وحشت می کنی از این گنجایش جادویی.دلم می خواهد تو سبزه میدون بستنی بخورم . بشینم وسط سبزه ها همان جایی که سرباز ها و گذری ها عکس می گیرند روی موتور. تکیه داده به درخت. لب حوض .کنار تندیس دهخدا مدرک جمع می کنند برای روزی که بگویند باور کنید که پای مان را از زادگاه خود بیرون گذاشته ایم این هم مدرکش!(آقای علی میرزا می گفت همشهری هایش وقتی به تهران می روند اولین کاری که می کنند عکس گرفتن در میدان آزادی است. )دلم می خواهد قدم بزنم خیابانی برای قدم زدن عصرانه می خواهم. بروم از آقای خرم گوشه ی میدان کباب و نان سنگگ بگیرم با نارنج اضافه رو سکوهای سنگی باغ چهل ستون آن جایی که سایه ی درخت می افتد و باغبان هم شلنگ اب را ول کرده پای درخت ها و بوی علف نم دار می اید کفش هایم را در بیاورم و چهار زانو رو سکو بنشینم نان وکباب بخورم .زری! یادت هست رفتیم بازار از ان نانوایی های قدیمی که پشت قباله ی بازاراند و مشتری هاش هم مثل خودشان هاف هافووپیرندسنگگ خریدیم تا برسیم به سبزه میدون نصفش را خورده بودیم بعد رفتیم پیش آقای خرم که دو تا کباب بگذار لای نان نصفه خورده ! چقدر لای نان های نصفه خورده ام جای آن روز ها و خیابان ها خالیست!

+ سنگ مذاب | 

حفره های زندگی ما به قدری عمیق وژرف است که نمی توان آن را تنها با چیزی از جنس عشق پر کرد.اینکه فکر کنیم با عشق به آرامشی دایمی دست یافته ورستگار می شویم دست کم برای ما آرزوی محالی است.زیر پاهای ما از چیزی غیر از عشق هم خالی است:از امنیت ازپیوستگی عاطفی طبیعت از فراغت اقتصادی از...وچون تنها عشق در برهه ای خاص به چشم می اید پس به آن به دیده ی تنها ملاط پر کننده نگاه می کنیم.امنیت آرامش وآزادی را همه از عشق می خواهیم وبس.غافل از اینکه لایه های زیرین وجودمان در عطش چیزی است گرم و مذاب چیزی روان که از پستوهای اذهان ما بگذرد واز چاله های سالخورده مان آبگیری سازد تا عشق را بی چمشداشت چیزی جز خود عشق پذیرانباشیم.

+ سنگ مذاب | 

اویخته ام بر دوش هستی از گزند خلایق.راست می گفت خرایق هر چه لایق .گزندی گریز ناپذیروگاه هستی بخش .تضادی حیات بخش .آویزان.لرزان.بی هیچ دستگیری باید این گونه باشد؟محتوم؟مختوم؟برای نواله ای ناچیزخود را برهر پلشتی روا می کنیم و به دست خود طناب حماقتی ابدی را بر گلوی خویش محکم می فشاریم.که این منم گریخته از خویش یا از گزند خلایق؟روز را با لبخند صبح به خیردرروی دزدان آغاز میکنی و مجیز شاه دزد را گفته کار هیچ بخت بر گشته ای رابه یاری دیگران از پیش نمی بری چرا که تو خود تنها نیستی. در تاری تنیده از شیره ی نامردمی گیر کرده ای واگر مردمی کنی وصله ای هستی ناشیانه رفو شده به قامت بی قواره ی این سازه ی چرک مرد و پریشان کار .دهان های به ژاژ خو گرفته وهرزه درا.چشمانی کمین گر تر از گرگ برای قاپیدن هر لحظه هر صدا.نشخوارهای کف کرده از کرانه های گودهای بی گدار آویخته گاه در پی ردی جدید شتک می زند کثافت می پراکند چرک و خونابه .خدنگی به زهر آزار آغشته .بی هدف نه هدفش دیگری ست هر انکه هست گو باشد هدف زدن است وبس ریش کردن خراش انداختن.گفتارها نه !تیرها .

+ سنگ مذاب | 

 

هر روز سوار بر سمند زرد 

پیچ های راه رایکی یکی باز می کنم 

چه دراز است این راه...

خوبه ننه جون!؟از مولوی خریدم اصلا" گره نداره!

کیلویی سه هزار وپونصد تومن

برات کت کلاه می بافم

ننه جون کاش کلاف زندگیم رو هم از مولوی خریده بودی

بی گره!

 چهل وپنج درجه جنوب و کت کلاه؟

+ سنگ مذاب | 

به یاد زلف نگون سار شاهدان چمن

 تیر چونان ناوکی فرود امده میسوزاند بی هیچ جراحتی و دردی تاخته  تا قندرون تن فرسوده مان.

هی کس !یادت هست دو سال دیگر ده ساله میشود این به دنیا نیامده سالخورده با وارثانی دربدر.

 

 

+ سنگ مذاب | 

مینویسم ودگر تاب نمانده را خطری نیست که تهدید کندشاید.چه دروغ پر هیاهویی ست دیدی چگونه پناه برده اند به کوه این مردمان سنگی؟

 

+ سنگ مذاب |