تبليغاتX
سنگ مذاب

نقاب به چهره داشت، دو گوشه ی روسری سیاه رنگی را به پیشانی بسته و دامن اش را روی صورت رها کرده بود.دستهایش را که دیدم دانستم، گوشت آورده و پوست رفته! دیده بودمش، کمی پیش از آنکه وارد اتاق شود. اعتراض کنان در راهرو بلند بلند . لابد بد و بیراه میگفت . گوش کسی بدهکار نبود .بیکاران خود را چنان به کوچه ی علی چپ زده بودند که من هم با ورم شده بود که کار دارند! و او انگار از پشت پرده ی سیاهش مرا که هیاتی سیاه چون خودش داشتم هم جنس تر از اشکال سفید پوش سبیل کلفت دیده بود، که به درون آمد.از حرف هایش چیزی نفهمیدمُ ،گفتم فارسی حرف بزن!با چنان ذوقی پرسید کجایی هستی ؟ تو را بخدا بگو کجایی هستی؟ که دو دل شدم نکند از همان زمینی آمده که روزی روزگاری  روی خشت ا ش افتاده ام . فارسی را پاکیزه می گفت. گفتم ایرانی ام فارسی بگو!

چندی پیش در خواست کمک به ارتباط مردمی داده بود و پی گیر نامه اش بود .خدا می داند چندین بار از چندین کس در مورد نامه ی تاریخ فلانش  پاسخ خواسته بود  که همه به محض ورودش خود را پنهان میکردند؟ بی پاسخی جوابش بود و احاله دادن های بیهوده چاره ها ی پیشنهادی سیه روزی اش! خودش زیر پوشش بهزیستی بود و تنها کس اش؛ پدرش زیر پوشش کمیته. .یک چیز میخواست ِ،کمک!

خودش را سوزانده بود . صورتی از ریخت افتاده ارمغان این اعتراض به هستی بود. حفره هایی به جای بینی از پشت پرده سیاه دیده می شد و شیوه ی سخن گفتن اش نشان از آسیب جدی لبهاش داشت.

پنهان شده بود؟ نه !توده گوشتی متحرک و گویا یک یادآوری دم بدم. مرگ را زیسته بود و زندگی را مرده  و جنازه اش را  بر دوش گرفته  اداره های بی مدیر  را  یک بیک  به   امید باز یافتن هرآنچه در جوانی بکار میآید گز می کرد و بیهوده دلخوش داشت تا شاید دیگر روزی مثل گذشته آینه را به  شوق دیدن چهره اش ها کند وکم کم از پس مه سرخی گونه و برق چشمانش هویدا شود.چه امیدی! بیا به دنبال امید تا جهنم برویم!

+ سنگ مذاب | 

چه سالی بود؟ دانشجوی ترم چندم  کدام  دانشگاه بودیم؟ خیابانهای کدام  شهر را به  دربدری خویش آوازعاشقانه خواندیم ؟  با رستاکهای نورسیده ی  کدام خیابان در قهوه خانه های  کدام کوی ، عطش آزادی را جرعه جرعه نوشیدیم ؟ دست  در دست چه کسانی به اعتماد  بالهای  چیده،علامت ممنوع را رنگ  فنا زدیم ؟ یادمان  باشد ما یکی تن بودیم . تب کردیم . تبی  که درهذیانش دلخوا ست های یک  تاریخ را ازنو مکرر کردیم .هذیانی  که آزادی  بود. درا ین جزیره ی  بی اعتبار ترس را فهمیدیم و فریاد را  و معنای  قیر را چه عالمانه  دریافتیم ؛ که عایقی بود برای بسته ماندن  درهای  گفتگو.ا ینک اما همه ی قیرهای جهان تنها برای  مهر کردن قفل یک در؛ آنهم  دریچه ی  قلبهای همدرد ما کم است. 

+ سنگ مذاب |