در عصری که از عرش و فرش لای لای زهر آگین کر باش و کور باش به گوش می رسد و گهواره ی زمانه فقط مدهوشان چشم وگوش بسته را با مهربانی در آغوش می فشارد باید بیدار بود ودانست که در رقص نقابها جلادان جامه ی شهیدان می پوشند و گرگان چون آهو بره گان می چمند و سنگها از تپش عاشقانه دل سخن می گویند و کم فروشان آیه ی ویل"للمطففین می خوانند.
حمید رضا عسگری ک با سهمیه رزمندگی وارد دانشگاه شده بود شاید چنین روزی را در خواب هم نمی دید که روزی به عنوان یک دیپلمات به ملت ایران حقنه شود حتا با اطمینان میتوان گفت دکتر نوازنی که درس دیپلماسی و آیین کنسولی را میگفت نیز تصور نمیکرد شاگرد کند ذهنش که افتخار رزمندگی داشت روزی ورق اسارت در دستان استکبار بزرگ را زیر نام پر طمطراق دیپلمات نیز به دفتر افتخاراتش خواهد افزود. اما این اتفاق از همان روزی که یکسره وارد دانشگاه امام حسین شد محتمل گردید. فردی که در صحبت کردن معمولی خویش واژه کم میآورد چنان در مقابل دوربین های تلویزیون زبان آوری میکرد که وحشت کردم نکند سناریوی از جاسوسی تا نمایندگی ملت دوباره تکرار شود واین بار حمید رضا عسگری که رد تازیانه های جهالت و دگماتیسم اش هنوز بر تن عده ای از ما به جا مانده این باردر کسوت نماینده ی مجلس قصد بریدن گوشمان را خواهد کرد .آنها که میشناسندش تهدید های اینچنینی اش را حتما به یاد دارند.
خواسته های غریزی گاه آنقدر عقب می نشینند که انگار می کنی نیستند . باید که کلنجار رفت و سر کله زد تا از پستوی فراموشی خود خواسته ی مصنوعی بیرون بیاید وآنجا ست که یکهو می بینی چقدر بزرگ است و چه طورتوده وار در کنجی از زندگی ات لانه کرده و ذ ره ذ ره رشد کرده وتو را کاسته. به چشم نمی آید مثل پارچه ی ابریشمی است که حتا اگر ده متر هم باشد وقتی مچاله شود به اندازه یک مشت هم جا نمی گیرد این خواسته های بسته و مچاله هم وقتی که باز شوند کل وجود آدم را می گیرند.