تبليغاتX
سنگ مذاب

یکشنبه ۷/۲/ ۸۷  شهر ایوان غرب در خون جوانانی می تپید که برای دفاع از ۵۱ هزار رای قنبری بپا خاسته بودند . براساس قوانین انتخابات پس از پایان  شمارش آرا بلافاصله باید طی اطلاعیه ای نتایج بصورت عمومی اعلام شود اما آنجا که همه ی مسولین رده بالای استانی گرایش های قبیله گی سرشار از عصبیت با تضاد سیاسی مقابل داشتند نتیجه آرا تا صبح روز دوشنبه مکتوم ماند مبادا  طرفداران علی اکبر متین  که هنوز سر از تخم در نیاورده و منتسب به قبیله ملکشاهی (هم قبیله ی آزاد استاندار ایلام) که در دور دوم در میان چهار نفر با اختلاف بیش از ۴۰۰۰ رای با قنبری سوم شده  بود  نشورند اما غافل از اینکه ایوان زادگاه دکتر داریوش قنبری نگران و ملتهب از این همه تاخیر با شنیدن احتمال پایین آمدن رای قنبری خشمگین به مواخذه ی فرماندار  به فرمانداری هجوم بردند  . فرماندار از دیوار مشترک فرمانداری و سپاه به سپاه گریخت .مردم با به آتش کشیدن ماشین های دولتی پارک  شده در محوطه فرمانداری و شکستن شیشه ها خواستار دفاع و محافظت از ارای خویش  بودند که خواب سبک همسایه ی دیوار به دیوار فرمانداری برآشفت و رگبار به سوی مردم گرفت با دستور تیر از کمر  به پایین که بر مغز تازه جوانانی آرام گرفت که در راه مدرسه به خانه به جمع حامیان قنبری پیوسته بودند نوجوانانی که شب پیش تا بامداد همان روز به شادی و پایکوبی داریوش گویان تا پشت نیمکت ها از افتخار سر زمین خویش آواز ها خوانده بودند بر آسفالت سرد  پر پر شدند .اشکان .کسرا و میلاد که بزرگترین شان ۱۶ ساله بود کتاب به دست در راه آزادی ودفاع از حق مردم خود در خون خفتند . داریوش قنبری دیروز با جامه ی سیاه سوگ در جمع مردم شهرش سوگند یاد کردکه به مجلس نمیرود مگر به دادخواهی این بیداد ننگین  .

+ سنگ مذاب | 

نقاب به چهره داشت، دو گوشه ی روسری سیاه رنگی را به پیشانی بسته و دامن اش را روی صورت رها کرده بود.دستهایش را که دیدم دانستم، گوشت آورده و پوست رفته! دیده بودمش، کمی پیش از آنکه وارد اتاق شود. اعتراض کنان در راهرو بلند بلند . لابد بد و بیراه میگفت . گوش کسی بدهکار نبود .بیکاران خود را چنان به کوچه ی علی چپ زده بودند که من هم با ورم شده بود که کار دارند! و او انگار از پشت پرده ی سیاهش مرا که هیاتی سیاه چون خودش داشتم هم جنس تر از اشکال سفید پوش سبیل کلفت دیده بود، که به درون آمد.از حرف هایش چیزی نفهمیدمُ ،گفتم فارسی حرف بزن!با چنان ذوقی پرسید کجایی هستی ؟ تو را بخدا بگو کجایی هستی؟ که دو دل شدم نکند از همان زمینی آمده که روزی روزگاری  روی خشت ا ش افتاده ام . فارسی را پاکیزه می گفت. گفتم ایرانی ام فارسی بگو!

چندی پیش در خواست کمک به ارتباط مردمی داده بود و پی گیر نامه اش بود .خدا می داند چندین بار از چندین کس در مورد نامه ی تاریخ فلانش  پاسخ خواسته بود  که همه به محض ورودش خود را پنهان میکردند؟ بی پاسخی جوابش بود و احاله دادن های بیهوده چاره ها ی پیشنهادی سیه روزی اش! خودش زیر پوشش بهزیستی بود و تنها کس اش؛ پدرش زیر پوشش کمیته. .یک چیز میخواست ِ،کمک!

خودش را سوزانده بود . صورتی از ریخت افتاده ارمغان این اعتراض به هستی بود. حفره هایی به جای بینی از پشت پرده سیاه دیده می شد و شیوه ی سخن گفتن اش نشان از آسیب جدی لبهاش داشت.

پنهان شده بود؟ نه !توده گوشتی متحرک و گویا یک یادآوری دم بدم. مرگ را زیسته بود و زندگی را مرده  و جنازه اش را  بر دوش گرفته  اداره های بی مدیر  را  یک بیک  به   امید باز یافتن هرآنچه در جوانی بکار میآید گز می کرد و بیهوده دلخوش داشت تا شاید دیگر روزی مثل گذشته آینه را به  شوق دیدن چهره اش ها کند وکم کم از پس مه سرخی گونه و برق چشمانش هویدا شود.چه امیدی! بیا به دنبال امید تا جهنم برویم!

+ سنگ مذاب |